على اكبر دهخدا

1105

امثال و حكم ( فارسى )

زادهء طبع منند اينان كه خصمان منند * آرىآرى گربه هست از عطسهء شير ژيان . خاقانى . عطسهء تست آفتاب ديرزى اى ظل حق * هندوى تست آسمان تكيه ده اى محترم . خاقانى . عيسى اگر عطسه بود ازدم آدم كنون * آدم از الهام من عطسهء جاهش سزد . خاقانى . گويند . . . است مهين عطسهء نياش * گفتم نياست عطسهء اين نبسه دروغاش . مرحوم اديب . عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ ( . . . وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ . . . ) قرآن كريم . سورهء 5 . آيهء 96 . نظير : بر گذشته‌ها صلوات . مضى ما مضى . عفو كردن ظالمان جور است بر مظلومان . سعدى . رجوع به : ترحم بر پلنگ تيز دندان . . . ، شود . عقاب بلا بيان به حكم عقل قبيح است . قاعدهء عقلى است . عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان بسته‌اند . كابين و بند بستن پسر عم و دختر عم رسمى جارى و نيكوست . عقدهء سخت است بر كيسهء تهى * ( عقده را بگشاده گير اى منتهى . . . ) مولوى . عقرب از خبث طبيعت بزند سنگ به نيش * ( من خود از كيد عدو باك ندارم ليكن . . . ) سعدى . نظير : تو چون كژدم بگوهر جان گزائى * به سنگ ار بگذرى گوهر نمائى . ويس و رامين . نيش عقرب نه از ره كين است * اقتضاى طبيعتش اين است سعدى . عقرب‌زده را كرفس دادن ! خاقانى . عقل آدميزاد از عقب سرش ميآيد . نظير : روستائيرا عقل از پس ميرسد . جامع التمثيل . شر الراى الدبرى . عقل با نقش‌نگاران پريروى چگل * قسمت از صورت گرمابه چرا برگيرد . سيف اسفرنك . عقل بايد نورده چون آفتاب * تا زند تيغى كه نبود جز صواب . مولوى . عقل بكوچكى و بزرگى نيست . آنچه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شير را و گور را خانها سازد پر از حلواى تر * حق بر او آن علم را بگشود در آنچه حق آموخت كرم پيله را * هيچ پيلى داند آنگون حيله را . مولوى . رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود . عقلت را عوض كن . هيچ ندانى . عقل جز راست‌گوى لمتر نيست * حيله سازنده و گلو بر نيست . سنائى .